مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 تیر 1387
شقایق گل همیشه عاشق
نوشته شده توسط سحر محمودیه در ساعت 16:38
موضوع: شعر
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما  
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق ش
 
mi118.com
شنبه 1 تیر 1387
هنوز کودکم
نوشته شده توسط سحر محمودیه در ساعت 01:43
موضوع: شعر
هنوز کودکم میان پرچین ها

سکوت شب نه سرود سحر کشیده ام اینجا

هنوز خنده های دلم زیباست

مترسک امید من بی خیال این شبهاست

به روی تک تک شبهای خیس تنهایی

نوشته ام امید من فراتر از اینهاست

(نوشته ام غروب میمیرد

تمام قصه های شب غبار میگیرد)

دلم هنوز پی بازی هاست

پی ستاره دنباله دار رویاهاست

دلم پر عطر گل اقاقی هاست

پی شکفتن امید یک رویاست

دلم بی خیال این شبهاست

سکوت و باران شب ترانه اینجاست

هنوز خسته از آسمان شبها نیست

دلم هنوز امید شبهای بی رویاست
mi118.com
شنبه 25 خرداد 1387
یه ورق شعر
نوشته شده توسط سحر محمودیه در ساعت 11:58
موضوع: شعر
عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را آیینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

*******


"یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم!
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم!

خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم

و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم!

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم"

*****

عاشقم بر خط زیبا عاشقم بر شعر ناب



آنچه می بخشد مرا شورو شکوه و التهاب

بر طبیعت بر خدا بر روشنی بر دوستی

عاشقم بر سبزه و گل عاشقم بر آفتاب

عاشقم بر آنچه ایزد آفرید وهدیه کرد

کوه .اتش.ابر.تندر.آسمان.دریا.سراب

دوست دارم زندگی را دوست دارم عشق را

آنچه می ماند به جا و نیست نقش یک حباب

دوست دارم رویش و بالیدن و پرواز را

عاشقم بر آنچه بخشد بر تکاپویم شتاب

ساده ام من .صاف و صادق.بی ریا .یکرنگ پاک

واژه ها سر می کشند از عمق جانم بی حجاب

شعله هایی در نهان دارم که می سازد مرا

غرق در دنیای خویشم فارغ از هر اضطراب

آنچه گفتم حاصل یک عمر افکار من است

بی سبب پنهان نکردم چهره در زیر نقاب

ارج بنهادم به پاکی .عشق.ایمان.مردمی

آنچه را خواندم فراوان روی اوراق کتاب

بودن ما گاهی از اندوه دارد سایه ای

می شود منها کنیم این غصه هارا از حساب

گر دوراهی باشد از نابودن وبودن بدان

شادو سرخوش می کنم من بودنم را انتخاب

زندگی حتی اگر یک پرسش مرموز بود

می توان با" مهربانی " گشت دنبال جواب
mi118.com
چهارشنبه 22 خرداد 1387
باران
نوشته شده توسط سحر محمودیه در ساعت 01:33
موضوع: شعر

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای آسی نیستم

آماده ام تا تر بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو آمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا آه بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز آن

دیرزمانی است آه بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

محمد علی بهمنی

mi118.com
شنبه 18 خرداد 1387
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
نوشته شده توسط سحر محمودیه در ساعت 02:38
موضوع: شعر
من از نیش زبان گاه و بی گاهت، کمی رنجیده ام

ازنمک پاشیدنت بر زخم هایم هم، کمی رنجیده ام

گرچه این بی مهریت از روی اجبارست ، لیک

باز از سردی گفتارت، ولی رنجیده ام

قصه های دل سپردن را تو می دانی عزیز

چون تو بیگانه شدی با غصه ها ، رنجیده ام

گرچه ما جرمی نکردیم وجدایی سهم ماست

فاصله عادت شدت، از این یکی ، رنجیده ام

گرچه این زخم زبان دیگران عادت شده

تا کجا؟ تا آسمان از دستشان، رنجیده ام

باز هم بی خوابی وبی تابی من را نبین

این دروغی بیش نیست، کز دست تو رنجیده ام

http://dar-entezar2.blogfa.com
mi118.com
<< 1 2 3 4 5 >>