پنجشنبه 9 خرداد 1387
قطعه انگلیسی
do not go after the past
nor lose yourself in the future
for the past no longer exists
and the future is not yet here
by looking deeply at things just as they are
in this moment - here and now
the seeker lives calmly and freely
you should be attentive today
for waiting until tomorrow is too late
death can come and take us by surprise
how can we gainsay it ?
the one who knows
how to live attentively
night and day
is the one who knows
the best way to be independent
چهارشنبه 8 خرداد 1387
یک قطعه انگلیسی
do not go after the past
nor lose yourself in the future
for the past no longer exists
and the future is not yet here
by looking deeply at things just as they are
in this moment - here and now
the seeker lives calmly and freely
you should be attentive today
for waiting until tomorrow is too late
death can come and take us by surprise
how can we gainsay it ?
the one who knows
how to live attentively
night and day
is the one who knows
the best way to be independent
چهارشنبه 8 خرداد 1387
می وزد می بار و می گردد و می تابد
هر آدمی دو قلب دارد.
قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن باخبر است،همان قلبی است که در سینه می تپد ،
همان که گاهی می شکند،گاهی می گیرد و گاهی می سوزد،
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه. و گاهی هم از دست می رود.
با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد.
دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.
سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم ،
با این دل است که دعا می کنیم،
و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم ،
کینه می ورزیم و بد دل می شویم.
اما قلب دیگری هم هست.
قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جای نمی شود.
و به جای آنکه بتپد،می وزد، می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد،
سیاه و سنگ نمی شود ،از دست هم نمی رود.
زلال است و جاری،مثل رود و مثل نسیم .
و آن قدر سبک که هیچ وقت،هیچ جا نمی ماند.
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.
آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند .
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی،
او دعا می کند،
وقتی تو بد می گویی و بیزاری
،او عشق می ورزد،وقتی تو می رنجی ،او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند ،
نه به احساست کاری دارد ،نه به تعقلت ،
نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی
و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.
به خاطر قلب دیگرشان،
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند
دوشنبه 6 خرداد 1387
فال نیک
گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چهارفصل دلم را ورق زدن
آن برگهای سبز ِسرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟
قیصر امین