جوک و اس ام اس-عاشقانه ها

داستانهای کوتاه زیبا و مطابل جالب و عاشقانه برای شما

جوک و اس ام اس-عاشقانه ها

داستانهای کوتاه زیبا و مطابل جالب و عاشقانه برای شما

یک داستان کوتاه

در تعطیلات کریسمس،در یک بعد از ظهر سرد زمستانی،پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند.دست کودک را گرفت وداخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید...بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد.انشاا...که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد...

پرسید: خانم! شما خدا هستید؟؟؟


زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.

پسرک گفت:

مطمئن بودم با او نسبتی دارید
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد