معادله اول:
انسان = خوردن +
خوابیدن + کار کردن + لذت بردن
الاغ = خوردن +
خوابیدن
بنابراین:
انسان = الاغ +
خوردن + لذت بردن
یا:
انسان � لذت
بردن = الاغ + کار کردن
که بدین مفهوم
است که انسانی که لذت نمی برد
معادل الاغی است که کار می کند
معادله دوم:
مرد = خوردن +
خوابیدن + پول درآوردن
الاغ = خوردن +
خوابیدن
بنابراین:
مرد = الاغ + پول
درآوردن (1)
یا:
مرد � پول
درآوردن = الاغ
که بدین مفهوم
است که مردیکه نمی تواند پول
دربیاورد مثل الاغ است.
معادله سوم:
زن = خوردن +
خوابیدن + خرج کردن
الاغ = خوردن +
خوابیدن
لذا:
زن = الاغ + خرج
کردن (2)
یا:
زن � خرج کردن =
الاغ
به بیان دیگر
زنی که نتواند خرج کند الاغ است
نتیجه:
از معادله 2 و 3
نتیجه می شود که:
مردی که نمی
تواند پول در بیاورد مساوی زنی
است که نمی تواند خرج کند.
بنابراین مردان با پول در آوردن
اجازه نمی دهند تا زنان الاغ شوند
و همینطور زنانی که پول خرج می
کنند نمی گذارند مردانشان الاغ
شوند.
به علاوه از
نتایج (1) و (2) در معادلات دو و سه
خواهیم داشت:
مرد + زن = الاغ +
پول در آوردن + الاغ + خرج کردن
و یا :
مرد + زن = 2
الاغ
که بدین مفهوم
است که مرد و زن با هم مثل دو تا
الاغ در کمال خوشی زندگی می کنند.
سوالی هست؟؟؟!!!
جلسه بعد چن تا از این معادلات رو
اثبات می کنیم . دو هفته دیگه هم
امتحان میان ترم دارین ....
عابد هفتاد ساله

در کتاب بحار الانوار از اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام ) نقل میکند :
عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ، به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری میکرد که او را از عبادتهایش سست کند نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ، گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت : از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟ یکی از آن شیطانها گفت : من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند . شیطان گفت : فایده ندارد ، زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت : از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت : این هم فایده ای ندارد، زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است.
سومی گفت : از راه عبادت ! همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت : آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی . بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد میشود)
شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ، آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟
شیطان گفت : من جـوان مسـلـمانی هستم ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ، شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما و بهتر به بندگی ام برسم . مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم . عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن .
خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ، عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت : نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ، عابد یک مقدار نان خشک خورد و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت : بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ، عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ، دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت : عجب عابدتر از من هم هست که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود .
این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟ بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟ شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ، تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ، تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ، شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟!
گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی .
عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم، شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله فاحشه را به او داد . عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را گرفت . مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند . جایش را نشان دادند وقتی که بر فاحشه وارد شد پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام نمود .
اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل فاحشه می اندازد که او را هدایت کند . زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ، آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت : چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت : تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟! بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت : ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است .
عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت : نه چنین است که تو می گوئی ، ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ، یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟ یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ، جواب حق را چه خواهی داد ؟! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟!
این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت : من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار می کند ، تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود )
وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ، دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ، از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید و به عبادت مشغول می شود و آن زن را نیز دعا می کند .
مروی است که شب آخر عمر آن زن فاحشه رسید و از دنیا رفت . صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ، وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند : ای پیغمبر برای چه به در خانه این فاحشه می آیی میگوید برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن فاحشه ای بیش نبود .
پیغمبر سرش را بسوی آسمان میکند و می گوید ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ، مردم می گویند این زن فاحشه بوده قضیه چیست ؟ خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ، چون این زن تا چند وقت پیش فاحشه بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و می گوید ای بدبخت و بیچاره تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید و تو توفیق تئبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟ تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است . تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ، با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟ از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید .
افـسـرده دل زجـرمـم و شـرمـنـده از گـنـاه
غـیـر از تـو ای کـریـم نباشد مرا پنـاه
در بـحـر رحـمـتت بـنـما شـسـتـشـوی مـن
باز آمدم حضورتو با سیل اشک و آه
از لـطـف خـویـش گـر تو نبخشـی گـناه مـن
رسوا شوم حضور خلایق من از گناه
عـالـم تـوئـی بـه سـرّ و خـفـیّات هر کســی
افکـنـده سـر منم که بود نامه ام سـیـاه
از لـطف بـیـکـران خـود ای واجـب الـوجـود
کـوه گـنـاه من ز کـرم کن تو پر کـاه
شد صرف این و آن همه عمرم در این جهان
بر من ترحمی که شده عمر من تباه
سـرمـایه رفـت از کـف و دســتم بـود تـهـی
گمراه بوده ام تو برون آورم ز چـاه
لـیـکـن سـرشـک من شده جاری به اهل بیت
باشـد ولای فاطمه بهرم مقام و جاه
باشـد شـفـیـع من علـی و آل او بـه حشــر
برمن طریق ومشی علی شد طریق وراه
هسـتم گدای درگه و چشمم به سوی توسـت
بنما به من زروی محبت تو یک نگاه
وخداوند مرد را مظلوم آفرید.
طفلکی مردها توی سنین مختلف!...
شش سال اوّل زندگی:
• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پیپی نکن
• مامانت رو اذیت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شبها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بیتربیته بازی نکن
• اسباببازیها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
۲- دوره ی دبستان:
• موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
• پات رو تو جامیزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاککن رو خیس نکن
• حیاط مدرسه رو کثیف نکن
• با دخترها شمسی خانوم «دکتربازی» نکن
• دست تو کیف بغل دستیت نکن
• تختهسیاه رو خطخطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سر و صدا نکن
• تو کلاس پچپچ نکن
• ATARI بازی نکن
۳- دوره ی راهنمایی:
• ترقه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جیب بابات نکن
• با مامانت کلکل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سر و صدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن
• جر و بحث نکن
۴- دوره ی دبیرستان:
• با کامپیوتر بازی نکن
• تو حموم معطل نکن
• تقلب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دیر نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلمتون رو مسخره نکن
• تو خیابون دنبال دخترها نکن
• مردمآزاری نکن
• نصف شب سر و صدا نکن
• فیلم سوپر نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشمچرونی نکن
۵- دوره ی دانشگاه:
• رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غیبت نکن
• با دختر شمسیخانوم دل و قلوه رد و بدل نکن
• خیابونها رو متر نکن
• تو سیاست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دیر نکن
• با مأمور پلیس کلکل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبایلت رو Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستین کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
۶- دوره ی سربازی:
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زیاد نکن
• از اوامر سرپیچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غیبت نکن
• به آینده فکر نکن
• درگیری ایجاد نکن
• به فرمانده بیاحترامی نکن
• غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
• با رئیس عقیدتی جر و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
۷- دوره ی شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
• به زنت خیانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای دیگه نگاه نکن
• موبایلت رو قایم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجردی رو تکرار نکن
• غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
• ریسک نکن
• بدون اجازهء زنت هیچ کاری نکن
۸- دوره ی پدر بودن:
• بچه رو تنبیه نکن
• به بچه بیتوجهی نکن
• بچهت رو با بچههای دیگه مقایسه نکن
• به بچه توهین نکن
• بچه رو از بازی منع نکن
• بچهت رو به کتک زدن بچهء دختر شمسی خانوم تشویق نکن
• با بچه کلکل نکن
• بچه رو محدود نکن
• بچه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچه بیتوجهی نکن
• بچه رو به هیچ چیز مجبور نکن
• آزادی بچه رو محدود نکن
• به حلالزاده بودن بچه شک نکن
• از خواستهای بچه چشمپوشی نکن
۹- دوره ی پیری:
• برای بچههات مزاحمت ایجاد نکن
• نوههات رو لوس نکن
• با پیرزنهای دیگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
• با زنت بیوفایی نکن
• از رفتن به خانهء سالمندان احساس نارضایتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجه نکن
• تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
• به آینده فکر نکن
۱۰- دوره ی پس از مرگ !
• حالا دیگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت میخواد بکن... 
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن